یکی بود یکی نبود.. غیر از خدای مهربون هیچکی نبود!
یک جنگلی بود که چون زمستونهاش سرد و طاقت فرسا بود هر حیوونی نمی تونست توی اون دووم بیاره و بهار نرسیده جونشو از دست می داد..
توی اون جنگل ساکت و سرد یه خرگوش جوون و تیز و زرنگی دو سالی بود که زندگی می کرد... ولی تنهای تنها...
چون از وقتی چشماشو باز کرده بود اونجا بود از زندگیش اونجا خیلی نا راضی نبود چون تصوری از جنگلهای شلوغ و سرسبز و پر از حیوانات مختلف نداشت!! فکر می کرد همینکه تمام زمستون تلاش می کنه واسه زنده موندن و بعدش بهار رو می بینه خودش خیلی خوبه ...! اون کاملا دچار تنهایی بود و خودش خبر نداشت...!
یک روز سرد زمستونی مثل بقیه روزهای زمستون از لونش بیرون اومد و مشغول به جستجوی کمی غذا توی برفها شد...
اون روز حس می کرد که یه اتفاقی می خواد بیوفته که زندگیش رو تغییر می ده و همونطور هم شد... مشغول جستجو بود که یهو یک جنبنده ای رو اونور برفها دید!
دوید که ببینه اون چیه... کیه..؟؟ می دونین چی دید؟؟؟؟
آره.. درسته..! یک خرگوش خانوم خوشگل و مامانی که دماق کوچولوش توی برفها سرخ شده بود و با دستهای کوچیکش دنبال غذا می گشت...
اقا خرگوشه مدتی بهش خیره موند.. مهو کارای اون شده بود...یهو خانوم خرگوشه تازه وارد متوجهش شد ولی با بی محلی ازش دور شد..
گل پسر ما هول کرده بود... دوید جلو و با شادی گفت :" شلام شلام ..!!! "
ولی.... خرگوش خانوم ناز نازی فقط یه سری تکون داد و ازش دور شد..!
خرگوش با هوش ما خیلی سمج بود ...باز رفت جلو و گفت: خانوم خرگوش ناز نازی! می شه ازتون خواهش کنم کمی با هم صحبت کنیم... ؟؟ آخه من خیلی وقت که تنهام اینجا و تمام زمستون مشغول پیدا کردن غذا هستم..
خانوم خرگوش نگاهی کرد و گفت: متاسفم.. شما وقت من رو دارین می گیرین.. اگه من نتونم غذا پیدا کنم تا بهار دووم نمیارم.. لطفا مزاحم نشین..
آقا خرگوش ساده دل ما کمی فکر کرد و دید که راست می گه... پس با دلی شکسته نشست یه گوشه و تمام اون روز به خانوم خرگوش خوشگل و ناز نازی نیگاه می کرد...
روز دوم هم همینطور گذشت... اون شیفته حرکات خرگوش خانوم شده بود .. دلش می سوخت وقتی دستهای کوچولو و ناز نازی اونو می دیدید که توی برفها دنبال غذا می گردن و دماغ کوچولوش توی سرما سرخ می شه ... خانوم خرگوشه هم این رو فهمیده بود و بعضی وقتها نیگاش می کرد و بهش چشمک می زد..!!
خلاصه...خرگوش ما که هم دل باخته بود و هم احساس گشنگی شدیدی بهش دست داده بود، باید فکری می کرد، که فکری هم کرد!!!
دل رو زد به دریا و روز سوم رفت جلو و به خانوم خرگوشه گفت:" من دلم نمی خواد شما با این جثه ظریف و حساستون توی برفها دنبال غذا بگردین... از فردا من دنبال غذا می گردم و شما هم در کنار من باشید .. "
خانوم خرگوشه با اینکه موافق نبود ولی پذیرفت....
چند روزی همینجوری سپری شد... روزها با هم راه می رفتند و حرف می زدند (مثلا دنبال غذا می گشتن) ولی از غذا خبری نبود.. تا اینکه دیدن که جفتشون مدتیه غذایی پیدا نکردن و از گشنگی توان راه رفتن ندارن...
آقا خرگوشه مدتی بود که فکری به مغذش خطور کرده بود ولی نمی تونست مطرح کنه.. یهنی روش نمی شد..
بالاخره دل رو زد به دریا و یه روز صبح گفت:" من وقتی با شما هستم نمی تونم حواسم رو به غذا پیدا کردن بدم... از طرفی دوست دارم همش با شما باشم... اینجوری ادامه بدیم هردومون از گشنگی می میریم....
کاش می شد.. یعنی کاش قبول می کردی و با من زندگی می کردی...
اونوقت روزها می موندی لونه و من می رفتم دنبال غذا و وقتی هوا تاریک می شد می اومدم پیشت و با هم غذا می خوردیم و حرف می زدیم....
چقدر خوبه که وقتی خسته و کوفته از کار میام لونه یه خانوم خرگوش ناز نازی بهم خسته نباشید بگه....
......... قبوله خانومی؟؟؟؟ "
خانوم خرگوش یکم فکر کرد و چون از آقا خرگوش مهربون خوشش می اومد و از تو لونه موندن هم بدش نمی اومد گقت:" .. بله! "
بله از اون به بعد خانوم خرگوشه روزها می موند توی لونه و آقا خرگوش زرنگ هم توی اون سرما تنهایی دنبال غذا می گشت... ولی ... غذایی که پیدا می کرد برای یکیشون هم کافی نبود چه برسه به هر دو....
خوب جفتشون یواش یواش از شرایط احساس نارضایتی می کردن ....
هر دوتاشون به این فکر می کردن که شاید بهتر باشه هر دوتاشون روزا دنبال غذا بگردن تا بتونن غذای بیشتری پیدا کنن و تا بهار زنده بمونن...چاره دیگه ای نبود... درسته که خانوم خرگوش ناز نازی سردش می شد و دماغ کوچولوش سرخ می شد ولی بهتر از گشنگی بود....
بله این بهترین راه بود...
هردو صبح می رفتند بیرون و هر کدوم یک طرف دنبال غذا ...تا غروب.... هر دو می اومدن تو لونه و کلی با هم حرف می زدند و غذا می خوردن و ......
منتظر بهار....
نظر سنجی: یعنی بهار میاد؟؟ اگه نیاد بد می شه ؟ یا اینکه اتفاق خاصی نمی اوفته؟؟؟ یعنی اونا الان خوش بختن؟؟؟؟