تبليغاتX
ساز مخالف

ساز مخالف

صدای آب می آید، مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟ لباس لحظه ها پاک است

دارم

یادتونه گفته بودم من خردادی ام؟؟

یادتونه که من  چی می کشیدم از دست این  "منطق " و "احساسم" که اصلا" با هم تفاهم نداشتن؟؟؟

یه وقتهایی احساسم دستور می ده و منطقم خیلی راحت نفی می کنه و بعضی وقتها هم بر عکسش...! حالا یه اتفاق خنده دار داره می اوفته... نه .. افتاده!!!!

جدیدا" یه چیزی هست که نمی خوام اسمشو بیارم .. نه احساساتم حریفش می شه  و نه منطقم... خیلی لجوجانه میاد و تو دلمو آشوب می کنه.... یه حس بد....

چجوری بگم... یه تپه خیلی خیلی بزرگ رو تصور کن که آرزو داری بری بالاش....  کلی طول می کشه....کلی تلاش .. پا درد... گشنگی ... خستگی...وقتی می دویی که بالای اون تپه برسی چه حسی داری؟؟؟

حالا حستو بگو وقتی که فقط چند قدم مونده برسی ... استرس.. دلشوره..؟؟؟

نمی دونم چه حسیه؟؟؟ فقط میگم که این چند قدم آخر رو با زور دارم بر می دارم.. آروم و لرزون و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:52  توسط نونو  | 

آبادی!

بابام می گه...

زندگی مثل اینه که توی یک دشت بزرگ و پر از تپه باشی

به هر تپه ای که می رسی می گی دیگه دارم به آرامش و مقصد می رسم..این دیگه پشتش  آبادیه! ولی وقتی ازش بالا می ری می بینی  پشتش یک تپه دیگس و این تپه ها حالا حالاها تموم نمی شن و تو به اون آبادی که می خوای برسی حالا حالاها نمی رسی ...

می دونین مهم چیه ؟  مهم اینه که از رفتن این راه و بودن توی اون دشت لذت ببری..! زندگی که فقط  رسیدن به اون آبادی نیست که بچه!؟؟؟( اینجا لهنش یکم تند و شوخ بود)..

 زندگی در اصل همون راهیه که ما همینجور داریم می ریم...

من میشه گفت قبول دارم...!

می دونین من چی می گم؟ من میگم اون راه به شرطی کیف می ده آدم دو سه تا همسفر خوب و شاد و شنگول داشته باشه که توی راه  با هم بگن و بخندن... از طرفی باید توشه خوبی هم باهاش باشه که از گشنگی و خستگی از ادامه راه پشیمون نشه ....!

تازه اگه هم بدنش سالم نباشه که نمی تونه همه بره و بره .... اونوقت دیگه هیچ امیدی به اینکه به آبادی می رسه نداره و می شینه یه جا و گریه می کنه!

گفتم امید...! امید؟؟؟  آره .....امید........

خیلی مهمه .. آدم باید بدونه که به یه آبادی می رسه وگرنه که انگیزه ای برای رفتن نداره؟؟؟ ها؟؟ یا شایدم انگیزه مهم نیست؟؟؟؟ بزنیم و بخونیم و بگردیم؟؟؟؟  نه! انگیزه مهمه ! من می خوام که برسم به یه جاهایی ...! حالا آبادی نشد یه چشمه... یه آبشار و جاهای مختلف ...!

دوستم می گه من دنبال یکی می گردم که یه هواپیما داشته باش سه صوت بریم بهترین آبادی رو انتخاب کنیم...

اینجا هم قشر فقیر جامعه از همه طفلی ترن!!! می بینی تورو خدا؟؟؟

ما که به شترشم راضی ایم...! کیف می ده!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:15  توسط نونو  | 

این روزها

این روزها....

این روزها در فکر خرید عیدی .. در فکر یک مسافرت خوب .. در فکر یک روز افتابی لذت بخش .. یک خواب دم ظهر

این روزها پر از حس خنده

این روزها در فکر پدرم .. مادرم ... همسرم ...

 

آن روزها....

آن روزها در فکر یک سقف ... در فکر یک لانه برای رهایی از باران

آن روزها در حسرت هیجان و پرواز ..

آن روزها با آرزوی یک همراه و هم نفس ... شنیدن صدای نفس هایش

 

آن روزها چقدر آرام می آمدند و مرا هراسان می کردند

این روزها چقدر سریع می آیند و چقدر آرامند

 

آن روزها به ماهی درون تنگ می خندیدم و این روزها برایش غصه می خورم

آن روزها مشکلاتم بزرگ بودند و زمان را از من می دزدیدند

 این روزها مشکلاتم کوچک هستند و زمان را به من هدیه می دهند...

(می بینی تورو خدا؟؟)آن روزها دلم گرفته بود و طنز می نوشتم و این روزها سر حالم و لفظ قلم می نویسم......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:2  توسط نونو  | 

آرزو...

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،

و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی،

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی!

 

برایت همچنان آرزو دارم

دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی‌تردید مورد اعتمادت باشد،

و چون زندگی بدین گونه است.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:31  توسط نونو  | 

یاداوری اخرین روز تنهایی من

می گن یاداوری روزهای شیرین گذشته تلخی روزهای در پیش رو کم می کنه...

آخرین روز تنهایی من در اصل روز سرد زمستونی بود که اصلا فکرشم نمی کردم که اون روز باشه... و صحنه صحنه اش تو ذهنم ثبت شده.... خیلی حس عجیب و شیرینیه.. یکم ترس.. کلی شوق و اشتیاق...مخصوصا اگر اون فرد کسی باشه که سالها دوستش داشتیم و یا می شناختیمش...

فکر اینکه آدم دیگه هیچوقت تنها نیست و با یک دوست و همسر و رفیق زندگیش رو می گذرونه .. با هم تفریح می کنن ،با هم زندگیشون رو می سازن ، با هم ریسک می کنن، با هم شکست می خورن ، با هم ناراحت می شن و خلاصه همینجوری با هم و کنار هم رشد می کنن...(چه کیفی می ده)

این فکرها کلی به ادم انگیزه و شوق زندگی می ده و کمی ترس ازینکه نکنه اینجوری هم نشه؟؟؟

خلاصه اینکه... حس جالبیه ولی اینم هست که آدم می گه نکنه من نتونم مثل یک همسر و دوست و شریک خوب باشم.. نکنه اینجوری نشه .. !!!

 خلاصه کلی نکنه...

بعد از تصمیم گیری و تمام شدن روزهای تنهایی وارد روزهای شاد و شلوغ پلوغی می شه که سراسر احساس پروازه .... پرواز پروازو....

از همون پروازا که گفته بودم....

متاسفانه اون بالا نه وب هست نه کامپیوتر که ادم بتونه دقیقا" همون لحظات رو بنویسه... ولی کاش بنویسه که وقتی دلش می گیره و از اون ارزوها و اهدافش دور می شه بیاد یه سری بزنه و دوباره بخونتشون....

من می گم سعی کنین همیشه با خودتون یک کامپیوتر با سیستم وایر لس ببرین و همه اون روزای خوب رو بنویسین... شاید مجبور بشین بعد از یک سال تا اخر عمر با خوندن اونا سر کنین...حتی اگه همسرتون کسی باشه که سالها عاشقش بودین و در آرزوی رسیدن بهش...!  

البته دور از جون من و شما....!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 20:16  توسط نونو  | 

همه خوشبخیها

همه خوشبخیها و موفقیتهایی که هم اکنون به من روی آورده از درهایی وارد شده اند که آنها را به دقت بسته بودم.....

یادتونه همیشه دلم می خواست که یه پست راجع به آخرین روز تنهاییم بنویسم؟؟؟؟

نوشتم... اونقدر حس جالبی داشتم وقتی داشتم راجع به " آخرین روز تنهایی من" می نوشتم... اصلا" فکرش رو هم نمی کردم که اینقدر زود این روز رو ببینم و اون روز  اینقدر جالب باشه..!

امیدوارم همه آدمها این روز و خوب خوب تجربه کنن (البته فقط یک بار تجربه کنن) و مزه اش واسه همیشه زیر زبونشون بمونه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:58  توسط نونو  | 

من اومدم..

من اومدم..

با یک دنیا حرف گفتنی ..

ولی یواش یواش

آدما بعضی وقتها اونقدر سریع در تحول می افتن که خودشونم نمی دونن چی شد..؟؟؟

می دونین بعضی وقتها که یه نگاه سر سری به زندگیم میندازم یاد چی می افتم؟؟

یاد یه ترن شهربازی که تند در حرکته و تند تند از پیچها و پستی بلندیها می گذره و  من فقط می تونم جلوم رو نگاه کنم... اصلا نمی تونم بفهمم که بعد از این پیچ یه سربالایی آرومه یا یه سرازیری تند؟؟؟

آره خوب.. فکر کنم همینطوره...اگه آدم ترسویی باشیم همش نگران هستیم و استرس داریم که الان چی میشه ..؟ الانه که یه پیچ تند بیاد و پرتمون کنه....و... ولی اگه صبور و شجاع باشیم تو هر هیجانش جیغ می کشیم و لذت می بریم و منتظر پیچ بعدی هستیم ... مهم اینه که مطمین باشیم که ما همه پیچ ها رو سالم رد می کنیم و هیچ وقت پرت نمی شیم..آره پرت نمی شیم

البته زندگی همشم هیجان نیست.. این ترن شهربازی بعضی وقتها واسه صرف غذا یا استراحت کنار یه جنگل سرسبز و قشنگ نگه می داره...

حالا بعضی ها هستند که حتی در هنگام توقف هم فکرشون درگیره اینه که الان دوباره باید سوار بشن .... این آدما هیچ وقت لذت نمی برن..

وقتی در سرازیری تند هستی جیغ بکش وصبور باش و از هیجانش لذت ببر .... وقتی هم در استراحتی دراز بکش و از آرامشت لذت ببر...

یک لیوان شیر نسکافه داغ یادت نره....!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:27  توسط نونو  | 

نصیحت نونو به تمام دخمل خانومای گل دم بخت

یاد سالی که رفت افتادم ....

می خوام از روزهای اولش بنویسم که چی به من گذشت ولی ...نه !

می گم از روزای تابستونش بنویسم که اونم نوشتن نداره.. آخه نا امیدی کلا" نوشتنی نیست اگه هم بنویسم از اون روزا تند تند می نویسم  با اینکه اون زمان تمام لحطه هاش برام طولانی بودند ...یه کوچولو می نویسم از روزای پوچ و بی هدف که تو کوچه های رؤیاهام با کوله پشتی سنگین تنهاییم پرسه می زدم..

 می نویسم که بگم باید قدر روزای خوب رو خوب بدونیم و از روزای بد سر سری بگذریم! آخه پیش بینی هیچی رو نمی شه کرد .. یه وقتی شادی و باورت نمی شه خیلی زود این شادیت تموم می شه و یه وقتهایی غمگینی و فکر می کنی دیگه نمی تونی هیچ وقت بخندی...

مثلا" - جالبه ها !ما خانوما رو ولمون کنن همش حرف از ازدواج و عروسی و .. می زنیم – داشتم می گفتم، مثلا" یه وقتی که نشستی و داری زار زار به حال و روزت و تنهاییت گریه می کنی یهو می بینی همون مرد رؤیاهات سوار اون اسب بالدارش اومد (منظورم 206 نیستا... واقعا اسب بالدار رو می گم...)

خیلی سخت نیست دیدنش.. کافیه یکم دلت رو شفاف کنی...  البته من می شناسم کسایی رو که تو زندگیشون 20 تا مرد رؤیا داشتن ... همشونم با اسب بالدار می یومدن ظاهرا".. حالا نمی دونم واقعا" از کجا می شه تشخیص داد که اون مرد رؤیاهامون تقلبیه یا اینکه اصل اصله؟؟ به گفته بعضی ها همون نیمه دوم ماست..؟ ولی این رو هم مطمینم که هر کسی یه نیمه دوم بیشتر نداره .. پس اگه اسب بالدار زیاد می بینین احتمالا" چشماتون ضعیف شده .. شاید قاطره!

جالبه که بدونین وقتی این مرد از نوع اصلش بیاد منطق شما هم به طرز عجیبی راضی و هماهنگ می شه و اصلا" موردی برای ایراد گرفتن و غرغر کردن پیدا نمی کنه!

االبته راههای زیادی هم برای شناختنش و یا اطمینان حاصل کردن ازینکه اصل هست یا نه وجود داره...اگه خیلی حساسین و می خواین که قشنگ بشناسین همو مثلا" می تونین باهم هر شب برین شام بخورین ، قهوه و بستنی بخورین تا خوب همدیگه رو بشناسین ولی بعد از یک مدت اسم نیمه دومتون که میاد شما یاد خوردنی میوفتین البته خرجش زیاد مهم نیستا چون درامد ما خیلی بیشتر از این لوس بازیهاست...!

پس به این نتیجه می رسین که عوض خوردنی با هم برین تفریحات سالم انجام بدین.. پارک و کوه و جاهای طبیعی و زیبا ... خرجی هم به ظاهر نداره ها.. فقط یکی ازون لحظالت رومانتیکی که نشستین پای کوه و دارین با هم حرف می زنین گشت عزیز نیروهای انتظامی میاد و ازتون مالیات خوشتیپی و ماشینتون رو می خواد .. حالا هی بگین : آقا به خدا ما 30 سالمونه...ما نیمه دوم هم هستیم... میخوایم ازدواج کنیم واسه همینم تیپ زدیم و ماشین بابامونو گرفتیم.!!!!

نصیحت نونو در سال جدید و مبارک 1387به تمام دخمل خانومای گل دم بخت : بهتره که زیاد به قضیه شناخت و گشت و گذار قبل از بله گفتن گیر ندین و سریع به دلتون رجوع کنین و اگه منطقتونم سخت نگرفت ... بله.. ایشالا که مبارکه..!
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 11:0  توسط نونو  | 

یادمان باشد

يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم...

حق به شب بو بدهيم...

 و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!!

و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش نگردد فردا !

زندگي شيرين است! زندگي بايد کرد...

و بدانم که شبي خواهم رفت !

و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 19:30  توسط نونو  | 

حرفهای بزرگونه

من بعد از کلی تاخیر اومدم با یک سری حرفهای بزرگونه...

یه نفر مثل خودم می گه که زندگی یه راهیه که همه ما باید اون رو بریم و خوب چه بهتر که توی این راه یه همراه خوب داشته باشیم که اون راه رو تنهایی نریم...

و اون همراه کمک می کنه که ما بتونیم راحتتر اون راه رو بریم... یه جاهاییش دست همو بگیریم و قدم زنان لذت ببریم،یه جاهایی  بدوییم و یهو زمین بخوریم و به خودمون بخندیم.. ، یه جاهاییش وقتی اون یکی خسته می شه دستشو بگیریم .. یه جاهایی هم که لب یه پرتگاهه می تونیم مثلا" هولش بدیم... 

اون می گه وقتی دونفر باهم همراه می شن مثل دو تا درخت سرو می مونن که کنار هم واستادن و با هم و در کنار هم رشد می کنن... نه اینکه یکی دور اون یکی بپیچه و با اون یکی بالا بره...!

به نظرم انتخاب این همراه خیلی کار سختی نیست .. حساس هست ولی سخت نیست...تو اینجور وقتهاس که دل و عقلت باید مشترک انتخاب کنند... احساسات کوچولوی من و منطق پیر من ...

نمی دونم اصلا" اونقدر بزرگ شدم که بتونم همراه خوبی برای کسی باشم یا نه... اونقدر بزرگ شدم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:5  توسط نونو  | 

همش کار

کار کار .. همش کار

- فلانی اینقدر کار می کنی، اینقدر ماموریت می ری، اینقدر خودتو می کشی .. چقدر حقوق می گیری؟؟

- فلانی .. خوش به حال همسر آیندت.. بالاخره با این درآمد.. خیلی خوش به حالش می شه..

- مممم.. خوب ....ببینم اینقدر می گی حقوق ، حقوق .. منظورت همین پولی که من می گیرم برج به برج ؟؟؟

آها.. آره... این پولی که من می گیرم دقیقا دست مزد کاریه که دارم انجام می دم.. بزار حساب کنم.....

آره بابا.. خوبه..! از سرمم زیاده.. باهاش تمام هله و هوله های یک ماهم رو ، فیش موبایلم رو ، هدیه تولد مامانم رو ، پول 120 لیتر بنزینم رو می دم  و تموم می شه.... مشکلی هم ندارم.. . مگه می خوام چیکار کنم دیگه..؟؟ ها؟؟

 

 - پس اونایی که پشت میزاشون دارن روزنامه می خونن و وقت ناهار و نماز 2 ساعت می رن آف.. و بعدشم یه سری توی اینترنت می زنن بعدم یه زنگی به فامیل و آشنایان و همینجور تلاش بی وقفه ..... تا وقت رفتن بشه ، اونا اصلا دریافتی ندارن که...؟ دارن ؟؟ من فکر نمی کنم پولی به عنوان حقوق بهشون بدن...!  می دن.؟؟؟

 

- اینجوری نگو تو رو خدا.... اونا اگه نباشند چرخ های مملکت ما نمی چرخه ..اونوقت پای ما هم زیر چرخش نمی ره دیگه...

 

- حالا تازه یک سری هم که بعد از ناهار، سرا روی میز و خودشونو می زنن به مردن.. ما بهش می گیم مرده بازی.. نکنه فکر کنی خوابنا...! نه ! خودشونو زدن به مردن..

بعدشم می رن تعاونی و خرید می کنن و می شینن تو سرویس... آخرشم دم رفتن کارت می زنن...

اون کارتی که می زنن واسه اضافه کاری و حقوق نیستا... واسه اینه که این کارمندهای عزیز و زحمت کش برج به برج به حساب اون سازمان پول واریز کنن و هزینه این کاراشون رو بپردازن.. نمی دونم طفلی ها چه جوری روزگار می گذرونن..!

 

خدا صبر بده!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 12:40  توسط نونو  | 

یکی بود یکی نبود..

یکی بود یکی نبود.. غیر از خدای مهربون هیچکی نبود!

 یک جنگلی بود که چون زمستونهاش سرد و طاقت فرسا بود هر حیوونی  نمی تونست توی اون دووم بیاره و بهار نرسیده جونشو از دست می داد..

توی اون جنگل ساکت و سرد یه خرگوش جوون و تیز و زرنگی دو سالی بود که زندگی می کرد... ولی تنهای تنها...

چون از وقتی چشماشو باز کرده بود اونجا بود از زندگیش اونجا خیلی نا راضی نبود چون تصوری از جنگلهای شلوغ و سرسبز و پر از حیوانات مختلف نداشت!! فکر می کرد همینکه تمام زمستون تلاش می کنه واسه زنده موندن و بعدش بهار رو می بینه خودش خیلی خوبه ...! اون کاملا دچار تنهایی بود و خودش خبر نداشت...!

یک روز سرد زمستونی مثل بقیه روزهای زمستون از لونش بیرون اومد و مشغول به جستجوی کمی غذا توی برفها شد...

اون روز حس می کرد که یه اتفاقی می خواد بیوفته که زندگیش رو تغییر می ده و همونطور هم شد... مشغول جستجو بود که یهو یک جنبنده ای رو اونور برفها دید!

دوید که ببینه اون چیه... کیه..؟؟ می دونین چی دید؟؟؟؟

آره.. درسته..! یک خرگوش خانوم خوشگل و مامانی که دماق کوچولوش توی برفها سرخ شده بود و با دستهای کوچیکش  دنبال غذا می گشت...

اقا خرگوشه مدتی بهش خیره موند.. مهو کارای اون شده بود...یهو خانوم خرگوشه تازه وارد متوجهش شد ولی با بی محلی ازش دور شد..

گل پسر ما هول کرده بود... دوید جلو و با شادی گفت :"  شلام شلام  ..!!! "

 ولی.... خرگوش خانوم ناز نازی فقط یه سری تکون داد  و ازش دور شد..!

خرگوش با هوش ما خیلی سمج بود ...باز رفت جلو و گفت: خانوم خرگوش ناز نازی! می شه ازتون خواهش کنم کمی با هم صحبت کنیم... ؟؟ آخه من خیلی وقت که تنهام اینجا و تمام زمستون مشغول پیدا کردن غذا هستم..

خانوم خرگوش نگاهی کرد و گفت: متاسفم.. شما وقت من رو دارین می گیرین.. اگه من نتونم غذا پیدا کنم تا بهار دووم نمیارم.. لطفا مزاحم نشین..

آقا خرگوش ساده دل ما کمی فکر کرد و دید که راست می گه... پس با دلی شکسته نشست یه گوشه و تمام اون روز به خانوم خرگوش خوشگل و ناز نازی نیگاه می کرد...

روز دوم هم همینطور گذشت... اون شیفته حرکات خرگوش خانوم شده بود .. دلش می سوخت وقتی دستهای کوچولو و ناز نازی اونو می دیدید که توی برفها دنبال غذا می گردن و دماغ کوچولوش توی سرما سرخ می شه ... خانوم خرگوشه هم این رو فهمیده بود و بعضی وقتها نیگاش می کرد و بهش چشمک می زد..!!

خلاصه...خرگوش ما که هم دل باخته بود و هم احساس گشنگی شدیدی بهش دست داده بود، باید فکری می کرد، که فکری هم کرد!!!

دل رو زد به دریا و روز سوم رفت جلو و به خانوم خرگوشه گفت:" من دلم نمی خواد شما با این جثه ظریف و حساستون توی برفها دنبال غذا بگردین... از فردا من دنبال غذا می گردم  و شما هم در کنار من باشید .. "

خانوم خرگوشه با اینکه موافق نبود ولی پذیرفت....

چند روزی همینجوری سپری شد... روزها با هم راه می رفتند و حرف می زدند (مثلا دنبال غذا می گشتن) ولی از غذا خبری نبود..  تا اینکه دیدن که جفتشون مدتیه غذایی پیدا نکردن و از گشنگی توان راه رفتن ندارن...

آقا خرگوشه مدتی بود که فکری به مغذش خطور کرده بود ولی نمی تونست مطرح کنه.. یهنی روش نمی شد..

بالاخره دل رو زد به دریا و یه روز صبح گفت:" من وقتی با شما هستم نمی تونم حواسم رو به غذا پیدا کردن بدم... از طرفی دوست دارم همش با شما باشم... اینجوری ادامه بدیم هردومون از گشنگی می میریم....

کاش می شد.. یعنی کاش قبول می کردی و با من زندگی می کردی...

اونوقت روزها می موندی لونه و من می رفتم دنبال غذا و وقتی هوا تاریک می شد می اومدم پیشت و با هم غذا می خوردیم و حرف می زدیم....

چقدر خوبه که وقتی خسته و کوفته از کار میام  لونه یه خانوم خرگوش ناز نازی بهم خسته نباشید بگه....

......... قبوله خانومی؟؟؟؟  "

خانوم خرگوش یکم فکر کرد و چون از آقا خرگوش مهربون خوشش می اومد  و از تو لونه موندن هم بدش نمی اومد گقت:" .. بله! "

بله از اون به بعد خانوم خرگوشه روزها می موند توی لونه و آقا خرگوش زرنگ هم توی اون سرما تنهایی دنبال غذا می گشت... ولی ... غذایی که پیدا می کرد برای یکیشون هم کافی نبود چه برسه به هر دو....

خوب جفتشون یواش یواش از شرایط احساس نارضایتی می کردن ....

هر دوتاشون به این فکر می کردن که شاید بهتر باشه هر دوتاشون  روزا دنبال غذا بگردن تا بتونن غذای بیشتری پیدا کنن و تا بهار زنده بمونن...چاره دیگه ای نبود... درسته که خانوم  خرگوش ناز نازی سردش می شد و دماغ کوچولوش سرخ می شد ولی بهتر از گشنگی بود....

بله این بهترین راه بود...

هردو صبح می رفتند بیرون و هر کدوم یک طرف دنبال غذا ...تا غروب.... هر دو می اومدن تو لونه و کلی با هم حرف می زدند و غذا می خوردن و ......

منتظر بهار....

نظر سنجی:  یعنی بهار میاد؟؟ اگه نیاد بد می شه ؟ یا اینکه اتفاق خاصی نمی اوفته؟؟؟   یعنی  اونا الان خوش بختن؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 9:48  توسط نونو  | 

برف سفید

برف سفید

                   برف سفید سلام

آمدی ، بنشین...

                   خوش نشسته ای بر بام

پاکی آورده ای ،ای امید سپید!

                            همه آلودگیست این ایام

می تونی چشماتو ببندی و خودتو پرت کنی روی برفها....

کاشکی بدنم یخ نمی زد و ساعتها توی برفها می خوابیدم ........... آروم و ساکت!

کاشکی دستهام یخ نمی زدن و یه گوله برفی بزرگ و محکم...نه...یکی نه.... چندتا گوله برفی محکم درست می کردم و می رفتم به هرکی که دلم می خواست می زدم..! به بعضی ها اونقدر محکم می زدم که دردشون بیاد و به بعضی ها هم آروم می زدم که بهم لبخند بزنن ...

کاشکی دستام یخ نمی زدن...!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 11:28  توسط نونو  | 

صحبت دوستانه..!

خجالت آوره... واقعا چرا من با این سن و سالم نمی تونم راحت عاشق بشم...؟ یه عشق درست و حسابی ... ها...؟ چرا...؟

ها دیوار...؟ ها..؟ جواب بده..!؟ با تو ام دیوار ..

زیر چشمی نیگام کرد و گفت:" مثل اینکه فکر می کنی فقط تقصیر منه؟ به در می گی دیوار بشنوه؟؟؟

آخه دختر تو چه خصومتی با من داری؟؟ من مگه مرض دارم نذارم که تو به کسی دل ببندی؟ "

گفتم: "مرض که نه ولی یکم آزار داری ...ببین دخترای دیگه رو.. راحت دل می بندن و اگه خوب نبود دل می کنن و بعدش به یکی دیگه...

تنها نیستن هیچوقت ، اما من چی..؟ همیشه تنهام...!

اگه از یکی تعریف کنم تو زود میای وسط و شروع می کنی ایراداش رو گفتن.. اونقدر می گی و می گی که اونو کامل از چشمم بندازی و اینجوری می شه که من از هیچکس خوشم نمیاد چون همه آدمها ایراد دارن... آخه این درسته؟؟ "

منطقم با ناراحتی یکی محکم زد رو پیشونیش و گفت:" ببین دختر خوب... اول یه قولوپ از چاییت رو بخور سرد نشه تا بهت بگم...

ببین! تو داری چوب جامعه ای که توش زندگی می کنی رو می خوری

وقتی تو کشوری هستی که خیلی چیزها رو جرم می دونن....

خوب منم نمی تونم بزارم تو مثل یک مجرم زندگی کنی .. می فهمی؟؟"

من مدتی خیره موندم و بعدش...

گفتم : " آره .. توی کشور ما دوست بودن جرمه... ولی عاشق شدن چی..؟ چه جرمی داره؟؟ ... "

گفت:" خوب وقتی تو عاشق یکی باشی دوست داری تمام لحظه هاتو با اون باشی.. تمام فکر و ذکرت رو مشغول خودش می کنه و خلاصه اینکه .... توی ایران این فرد فقط می تونه شوهرت باشه و لا غیر....اگه بد میگم بگو...."

گفتم:" ممم.... نه ...خب من حاضرم عاشق یکی بشم و مسلما من عاشق هر بی سر و پایی که نمی شم...  خوب بعدش اگه با هم تفاهم داشتیم ....با هم ازدواج می کنیم! ولی تو حتی همین فرصت رو هم بهم نمی دی آخه!! "

منطق باغیرت من یک وشکن زد و گفت:" آها !! یس.! زدی به هدف...!

تو چون تو ایران زندگی می کنی باید سعی کنی با اولین یا حداکثر دومین عشقت به تفاهم برسی و گرنه از نظر جامعه مجرم خواهی بود ... (البته اگه تو هر جای دنیا هم که بودی من این اجازه رو بهت نمی دادم که عاشق هر کسی بشی و اگه خوب نبود بری سراغ یکی دیگه...)  اونوقت این جوری می شه که من مجبورم تا با کسی آشنا می شی سریع نقاط ضعفش رو بهت بگم و قبل ازینکه تو بخوای دل ببندی دخالت کنم و نذارم که وارد جاده ممنوعه ای بشی که تهش فقط به بد نامی و خیلی چیزای بد دیگه ،می رسه.. متوجه می شی چی می گم...؟"

- "آره خوب.. خنگ که نیستم...!

الان من باید بگم دستت درد نکنه...؟ نمی تونم بگم چون خیلی ناراحتم..."

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:5  توسط نونو  |